تبليغاتX
... جـــــولان گـــاه تنهـــــایی
... جـــــولان گـــاه تنهـــــایی
... دل نـوشتــه ها و دلتنـگـی هـای . . . تنـهای بیــزار از زندگـــی تقــدیم به او کـــه
      ای خدای دریاها و گلها...
  جمعه بیست و سوم مرداد 1388 (3:20 بعد از ظهر)

ای خدای دریاها و گلها . دهان مرا به نام مبارکت خوشبو کن و دلم را همراه رودهای مشتاق به جستجوی دریا بفرست! خدایا در شبهای تیره رنج و اندوه ستاره های صبر و تحمل را از من دریغ مکن و مرزهای روشن صبح را به پاهای خسته ام نشان بده! ای خدای شقایقهای گمنام در بیابان وحشت افزای نفس مرا تنها مگذار و دستهای تشنه ام را به آبهای زلال بهشت برسان! خدایا نمی خواهم در کوچه های خاکی آرزو سرگردان باشم دستم را بگیر و به خیابانی که به سوی تو می آید ببر! ای خدای آهها و اشکهای گرم نمی خواهم مثل سنگها سرد و سخت باشم دلم می خواهد از عشق بگویم و برای عاشقان شعر بنویسم و عکس تو را روی همه ی دفترچه های دنیا نقاشی کنم! ای خدای بلوطها و بیدها ترانه های کوچکم را در بقچه ای می پیچم و تقدیم تو می کنم.پنچره دلت را به روی من باز بگذار و در روزگاری که عاشقان را نمی شناسند به من بیاموز که زیر کدام باران خیس شوم.

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      سکوت
  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 (2:30 بعد از ظهر)
سکوت کردم...

به اندازه همه حرفهايم

 گفته بودي ...

 از غرورم از سکوتم

خسته اي ... ؟ من شکستم هر دو را گفته بودم

از سکوتت  از غرورت

خسته ام به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا با تو گفتم از همه تنهايي ام

 خستگي ام با تو گفتم تا بداني با همه ناجيگري بي ناجي ام تو

سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت مرهمي بر زخم من پس

 باش تا هميشه با من باش حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدایت می کنم فریادم درون جمجمه ام می پیچد

و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود

و تو مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوی

نمی دانم شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم بدون شك!

نازنین با من ماندن خطر کردن است کار تو درست بود

 کاش می توانستم  فراموش کنم انتظار کشیدنت را

کاش می توانستم ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را

 ای سکوت مرگبار لحظه های بی تابی ام

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      به یاد
  چهارشنبه هفتم مرداد 1388 (0:38 قبل از ظهر)
به یادآرزوهای بر باد رفته ام ...

سکوتی میکنم بالاتر از فریاد

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      دلــم گرفت
  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 (2:2 بعد از ظهر)

یکی در سکوت صدایم کرد و

با صدایش سکوتم شکست

این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه آورده بود

او چه میدانست که...

غم من تنهایی است نه غمه تنهایی

ولی اگر غم هم مرا تنها میگذاشت

در سکوت تنها می ماندم

ای سکوت صدایم کن!!!!
| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      چگونه بی تو برگردم؟...
  چهارشنبه هفدهم تیر 1388 (1:59 بعد از ظهر)
همیشه آدما میترسن که خوشبختی دروغ باشه برا همینه که عمر خوشیها کوتاهه*

همین امروز یا فردا تورا ازدست خواهم داد می دانم
چگونه بگذرم از تو بگویم هر چه باداباد
تو خواهی رفت می دانم اگر چه دوستم داری
مگر هر قصه شیرین شبی پایان نمی گیرد؟
و تو آن قصه ای هستی که بی پایان می میرد
پس از تو تا ابد مثل خزان متروک می مانم
سراغ ازمن نمی گیرد اقاقی خوب می دانم
و مثل پشته ای هیزم که آخر دود خواهد شد
و عمرش بر همین آتش فقط محدود خواهد شد
بهشته من بدون تو فقط هم صحبتم آه است
مگر این را نمی دانی که دوزخ بی تو در راه است؟
تمام لحظه هایم را هوس آلود میبینم
فقط ناباوری را از درخت عمر می چینم!
مرا با این پریشانی کسی جزمن نمی فهمد
شکستنهای روحم را کسی جز من نمی فهمد
همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم همان یک روزنه نوری که داری پیش رو هستم
اما امروز می بینم تمیمش خواب بودو بس
خیال تشنه از صحرا فقط سیراب بود وبس
چراغی نیست راهی نه
چگونه بی تو برگردم؟؟؟
تو دستم را نمی گیری که از این خاک برخیزم
به سوی آسمانی که به سوی توست بگریزم
ببین ای دوست مرگ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید اندوه طوفان زا خراب و بیقرارم کرد
دلم در بستر دوری بسان بید می لرزد به جانت جان شیرینم «به دیدارت نمی ارزد»
| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      ای ...
  سه شنبه نهم تیر 1388 (11:46 قبل از ظهر)

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی 

در کنار کلبه تاریک من  پا گرفته اید 

ای واژه های تلخ تنهایی 

ای عابران خسته سر نوشت 

ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین 

آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایم می شناسد؟ 

آیا عابران کوچه های غم فقط برای یک لحظه کنر پنجره راز هایم می نشینند 

تا قصه قصر ماتم را باز گویم 

با شما هستم ای آدم های شیشه ای 

آیا گام های دیروز کودکی ام را با شادی به من باز می گردانید 

با شما هایم ای اسطوره های قصر ماتم 

....  

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      بخاطر بغض هایت
  پنجشنبه چهارم تیر 1388 (9:28 بعد از ظهر)
 

بخاطر حزن غریب تو

وقتی به تماشای کوچه ایستاده ائی

وکسی را که میخواهی نمی آید

بخاطر تنهایی بزرگ تو

داغی است بر دلم

که اقیانوس آبها

تسلی ایم نمیدهد .

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      قصه مادر بزرگ
  سه شنبه دوم تیر 1388 (8:10 بعد از ظهر)
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود ساعت ها خواب می روند ... آدمها از یاد... برای سالها بعد مینویسم... سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود ،یکی نبود!!!!
| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      مادر
  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 (5:32 بعد از ظهر)

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی تو، صبوری!
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی تو ،دلواپسی!
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همـه خوابهای کودکانه ی تو، بیداری !
روز مادر یعنی بهـانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !
روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه ی سـالهای دلتنگی تو بود!
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

 

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی
      چه ...
  سه شنبه پنجم خرداد 1388 (6:35 بعد از ظهر)

روزهای خوش کجا رفتند

واکنون ...

چه روزهای قریبی.

 افسوس که بی سبب رخت از زندگی ساده ی ما برچیدند

 و جای پایشان در خاطرمان هم باقی نمانده...

اکنون...

من اینجایم !

و تنها حسرت بازگشتن همه ی روز های از دست رفته برایم به یادگار مانده

 اما...

 چه فایده؟

فقط امیدوارم ...

 

برام دعــــــــــــــــــــــــــــا کنید بد جـــــــــــــــوری ...

| نوشته شده توسط بیزار از زندگی