جمعه بیست و سوم مرداد 1388 (3:20 بعد از ظهر)
ای خدای دریاها و گلها . دهان مرا به نام مبارکت خوشبو کن و دلم را همراه رودهای مشتاق به جستجوی دریا بفرست! خدایا در شبهای تیره رنج و اندوه ستاره های صبر و تحمل را از من دریغ مکن و مرزهای روشن صبح را به پاهای خسته ام نشان بده! ای خدای شقایقهای گمنام در بیابان وحشت افزای نفس مرا تنها مگذار و دستهای تشنه ام را به آبهای زلال بهشت برسان! خدایا نمی خواهم در کوچه های خاکی آرزو سرگردان باشم دستم را بگیر و به خیابانی که به سوی تو می آید ببر! ای خدای آهها و اشکهای گرم نمی خواهم مثل سنگها سرد و سخت باشم دلم می خواهد از عشق بگویم و برای عاشقان شعر بنویسم و عکس تو را روی همه ی دفترچه های دنیا نقاشی کنم! ای خدای بلوطها و بیدها ترانه های کوچکم را در بقچه ای می پیچم و تقدیم تو می کنم.پنچره دلت را به روی من باز بگذار و در روزگاری که عاشقان را نمی شناسند به من بیاموز که زیر کدام باران خیس شوم.


